برادر شهید موسوی: برادرم می‌گفت مگر ممکن است من زنده باشم و برای «آقا» خطری پیش بیاید؟

25061101005717 org800

سید عبدالرسول موسوی، برادر سپهبد شهید سید عبدالرحیم موسوی فرمانده فقید ستاد کل نیروهای مسلح، در گفت‌وگویی از لایه‌های پنهان شخصیت برادرش پرده برداشت و روایت کرد: یک بار به او گفتم ممکن است آقا ترور شوند، نگاهی به من کرد و گفت: «به نظرت ممکن است من زنده باشم و برای آقا خطری پیش بیاید؟ اصلاً چنین چیزی شدنی است؟»

به گزارش روابط عمومی نیروی پدافند هوایی ارتش، سید عبدالرسول موسوی در گفت‌وگویی تفصیلی، ابعاد ناشناخته‌ای از شخصیت شهید سپهبد سید عبدالرحیم موسوی را روایت کرده است.

 سال‌ها با هم بودیم؛ حتی در سال‌های آخر عمرش، گاهی نیمه‌شب‌ها فرصتی پیدا می‌کردیم که بنشینیم و حرف بزنیم. در همان صحبت‌های کوتاه، همیشه یک چیز در رفتارش پررنگ بود: نگرانی برای مردم. بارها می‌گفت: اگر هزار بار برای این مردم کشته شوم، باز هم دوست دارم به عشق این مردم زنده شوم، با دشمنان این ملت بجنگم و کشته شوم.»

شهید موسوی به توصیه استاد اسماعیلی، معلم شیمی و ورزش دبیرستان حکیم نظامی قم، برای ثبت‌نام در دانشگاه افسری اقدام کرد. برادرش روایت می‌کند: «چند نفر از دانش‌آموزان برای ثبت‌نام رفته بودند، استاد از او پرسید چرا تو ثبت‌نام نمی‌کنی؟ تو که از همه منضبط‌تری. تنها کسی که پذیرفته شد، برادرم بود.»

شهید موسوی در دوره عالی ارتش که جزو سخت‌ترین دوره‌های تخصصی است، موفق به کسب رتبه اول شد و رکوردی به جا گذاشت که از زمان تأسیس ارتش تا امروز، هیچ‌کس به آن نمره و ارزیابی علمی دست نیافته است.

برادر شهید می‌گوید: «بارها تأکید می‌کرد که از کارهایش، عملیات‌ها و نقش‌هایش در جبهه حرف زده نشود. می‌گفت حتی نگویید که من کتابی نوشته‌ام. شیمیایی شده بود اما هرگز نمی‌خواست بگوید جانباز است. با بغض می‌گفت: من هنوز راه می‌روم، چگونه خود را جانباز بنامم وقتی چنین جانبازان عزیز و دردکشیده‌ای داریم؟»

تأثیرگذارترین بخش این روایت، باور قلبی شهید موسوی به شهادت پیش از رهبرش است: «یک بار به او گفتم: داداش، آقا که در خطرند، ممکن است ترورشان کنند… نگاهی به من کرد و گفت: شما که من را قبول داری؟ گفتم: داداش، من همه دنیا را به خاطر شما قبول دارم. بعد گفت: به نظرت ممکن است من زنده باشم و برای آقا خطری پیش بیاید؟ اصلاً چنین چیزی شدنی است؟»

برادر شهید ادامه می‌دهد: «این را فقط یک‌بار هم نگفته بود؛ چند بار در موقعیت‌های مختلف همین حرف را زده بود. همیشه می‌گفت: زمانی که آقا نباشد، من هم نیستم. مگر می‌شود من زنده باشم و فرمانده‌ام نباشد؟»

برادر شهید موسوی از استقبال بی‌نظیر مردم پس از شهادت برادرش نیز روایت می‌کند: «اگر کسی از بیرون نگاه می‌کرد، فکر می‌کرد اینها کسانی هستند که پدر، برادر یا فرزندشان را از دست داده‌اند و ما آمده‌ایم آنها را دلداری بدهیم، در حالی که در واقع ما داغدار بودیم. انگار جای ما و مردم عوض شده بود.»

NP08

نظرات بسته شده است.