دفتر رهبر شهید انقلاب پاسخ کارت عروسیمان با یک جلد قرآن کریم دادند

جوانی نوزده ساله که در یک مغازه لوازم ورزشی کار میکرد، اما شبها را به مطالعه سیره شهدا و تحلیل فرمایشات رهبر معظم انقلاب میگذراند. او در همان سن کم، برای خودش یک هدف بزرگ تعریف کرده بود: «سرباز امام زمان (عج) شدن.» پوریا سیفی، این مسیر را از یک مغازه کوچک تا دانشگاه افسری امام حسین (ع) پیمود و سرانجام در ۲۵ خرداد ۱۴۰۴، در جنگ ۱۲ روزه با رژیم صهیونیستی به شهادت رسید.
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، جوانی نوزده ساله که در یک مغازه لوازم ورزشی کار میکرد، اما شبها را به مطالعه سیره شهدا و تحلیل فرمایشات رهبر معظم انقلاب میگذراند. او در همان سن کم، برای خودش یک هدف بزرگ تعریف کرده بود: «سرباز امام زمان (عج) شدن.»
«پوریا سیفی» این مسیر را از یک مغازه کوچک تا دانشگاه افسری امام حسین (ع) پیمود و سرانجام در ۲۵ خرداد ۱۴۰۴، در جنگ ۱۲ روزه با رژیم صهیونیستی به شهادت رسید. اما آنچه این روایت را از دیگر روایتها متمایز میکند، نامهای است که این زوج در روز عروسی برای رهبر شهید انقلاب فرستادند و پاسخی که دریافت کردند؛ پاسخی که در آن، رهبر شهید انقلاب اسلامی قدس لله نفسه الزکیه برای این زوج جوان، ابتدا آرزوی خوشبختی و سپس «عاقبتبخیری» کردند؛ دعایی که پاداش آن به شهادت ختم شد.
«مرضیه باقری»، همسر شهید پاسدار پوریا سیفی، با چشمانی که هنوز از اشک شهادت همسرشتر است، از روزهای آشنایی در یک مغازه ورزشی، خاطره کارت دعوت عروسی برای رهبر معظم انقلاب، سفر آخر به کربلا و لحظههای ناب عاشقی و شهادت همسرش میگوید. متن کامل این روایت شنیدنی را در ادامه میخوانید.
از مغازه لوازم ورزشی تا دانشگاه افسری
مرضیه باقری، همسر شهید، با نگاهی پر از خاطره، روزهای آشنایی را اینگونه روایت میکند: «من و آقا پوریا در شرایطی با یکدیگر آشنا شدیم که او هنوز وارد دانشگاه افسری نشده بود و لباس پاسداری بر تن نداشت. در یک مغازه لوازم ورزشی، با همان سادگی و فروتنی همیشگی، مشغول کار بود. اما آنچه مرا مجذوب کرد، نگاه امیدوارانه و سرشار از انگیزهاش به زندگی بود. من به دنبال کسی بودم که نگاهش به زندگی، فراتر از روزمرگیها و مادیات باشد. نه پول و مقام برایم اهمیت داشت و نه ماشین و خانههای بزرگ. آقا پوریا دقیقاً چنین بود. همیشه لبخندی بر لب داشت، انگار هیچ غمی در این دنیا قادر به زمینگیر کردن او نیست.
چیزی که باعث شد تصمیم بگیرم زندگی مشترک را با پوریا آغاز کنم، این بود که در نوزده سالگی، از آرمانهای بلندش دست نکشیده بود. روزها فروشنده لوازم ورزشی بود، اما شبها را به مطالعه و برنامهریزی برای آینده میگذراند و از تحولات جهان، ولایت، شهدا، امام زمان (عج) و انتظار ظهور میگفت. از همان ابتدا به من گفت که هدفش این است که سرباز امام زمان (عج) و پاسدار ولایت باشد و من با تمام وجود، این هدف را پذیرفتم.»
اولین کارت دعوت عروسی برای رهبر معظم انقلاب
شاید بتوان گفت یکی از زیباترین و در عین حال شگفتانگیزترین بخشهای زندگی شهید سیفی، روایت روزهای عروسی او است. مرضیه باقری در این خصوص میگوید:
«آقا پوریا از همان ابتدا به من گفتند: «مرضیه جان، همه کارها را من انجام میدهم. تو فقط به فکر جشن باش و کارت عروسی را آماده کن.» نخستین کارت عروسی باید برای حضرت آقا باشد. من هم کارت عروسی را به اداره پست بردم و برای رهبر شهید انقلاب ارسال کردم. بر روی آن نوشته بودم: «آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا شود که گوشه چشمی به ما نظر کنند؟» از طرف عروس خانم طلبه حوزه علمیه کوثر ورامین و آقا داماد دانشجوی دانشگاه افسری امام حسین (ع).
راستش باورم نمیشد که پاسخی دریافت کنیم، اما آقا پوریا اصرار داشتند که این کار انجام شود. چند هفته بعد، بستهای به دستمان رسید. قلبم به تپش افتاد. هنگامی که آن را گشودیم، دیدیم که پاسخ کارت عروسی ما به همراه یک جلد قرآن کریم ارسال شده است. حضرت آقا در آن نامه، برای ما آرزوی خوشبختی کرده بودند و در انتها، زیباترین و تأثیرگذارترین جمله را نوشته بودند: «برای شما آرزوی عاقبت بخیری دارم.»
من امروز، پس از شهادت آقا پوریا، با یقین میگویم که همان دعای عاقبتبخیری پدر معنویمان، سبب شد که پوریا به بهترین عاقبت، یعنی شهادت، دست یابد. هیچ شکی ندارم که دعای آن پیر فرزانه در گوشهای از آسمان ثبت شد و فرشتگان آن را به سرنوشت پوریا گره زدند.»
تزیین ماشین عروسی با عکس شهید محسن حججی
مرضیه باقری از خاطره تزیین ماشین عروسی نیز میگوید که خود در نوع خود بینظیر بود: «من هیچگاه به مادیات اهمیت ندادم. به آقا پوریا گفتم که تزیین ماشین عروسی کاری بیهوده است و بهتر است هزینه آن را به نیازمندان بدهیم. وقتی پیش گلفروش رفتیم، آقا پوریا گفت: «ما هیچ تزییناتی نمیخواهیم، فقط میخواهیم عکس یک شهید را بر روی ماشین قرار دهید.» عکس شهید محسن حججی را انتخاب کردیم و پشت ماشین نصب کردیم و کنار آن نوشتیم: «ما شادیمان را مدیون شهدا هستیم.»
هنگام تحویل ماشین، صاحب ماشین که اصلاً ما را نمیشناخت، وقتی عکس شهید را دید، گفت: «من هیچ هدیهای از شما نمیخواهم، فقط این عکس شهید را از ماشین من برندارید.» آقا پوریا لبخندی زد و به من گفت: «مرضیه جان، تمام مراسمات ما یک طرف، همین بس که ما رفاقت یک نفر را با یک شهید رقم زدیم.»»
یک سرباز تمامعیار در خانه
مرضیه باقری از زندگی مشترک خود با شهید اینگونه یاد میکند: «زندگی با آقا پوریا، حتی در سادهترین روزهایش، سرشار از عشق و انگیزه بود. سحرگاهان، هنوز خورشید طلوع نکرده بود که از خواب برمیخاست، وضو میگرفت، قرآن تلاوت میکرد و سپس راهی محل کارش میشد. گاهی که شیفت شب داشتند، من یک ماه تمام او را نمیدیدم؛ نه تلفنی، نه پیامکی. اما من به این شرط تن داده بودم که او سرباز امام زمان (عج) است و این راه، راه کسانی است که باید سختیها را به جان بخرند.
شبها، دیروقت به خانه بازمیگشت، اما با وجود خستگی فراوان، باز هم سری به پدر و مادرش میزد، از کسانی که نیاز به کمک داشتند جویا میشد، با فاطمه زهرا بازی میکرد. هیچگاه این محبتهای ریز و درشت را فراموش نمیکنم. آقا پوریا همواره با من چنان رفتار میکرد که گویی من مهمان همیشگی خانهاش هستم، نه همسرش. این یعنی بزرگواری و مناعت طبعی که در کمتر کسی یافت میشود.»
چشم به فرمان رهبر، دل به گریههای محرم
همسر شهید از ارادت ویژه شهید به امام حسین (ع) و مقام معظم رهبری میگوید: «در ساعاتی که با هم بودیم، همواره گفتوگوهای عمیق و پرمعنایی داشتیم. درباره مسائل روز، جریانات فرهنگی، سیاسی و اجتماعی بحث میکردیم. اما یک موضوع را هیچوقت حتی به شوخی هم مطرح نمیکردیم؛ مسئله رهبر معظم انقلاب و فرمایشات ایشان. این خط قرمز زندگی ما بود. هنگامی که سخنرانی حضرت آقا پخش میشد، آقا پوریا مقابل تلویزیون مینشست و زیر لب زمزمه میکرد: «چشم حضرت آقا، چشم. هر چه شما بفرمایید، چشم.»
یک شب محرم، آقا پوریا از هیأت بازگشته بود، اما همچنان اشکهایش جاری بود و گریهاش قطع نمیشد. ناچار شدم اتاق را ترک کنم تا خلوت کند و با ارباب خود راز و نیاز نماید. آن شب را تا صبح به عزاداری پرداخت. شب حضرت رقیه (س) بود، شب سوم محرم. هر سال این شب را تا صبح عزاداری میکرد. این شباهت عجیبی است که هنوز هم برای من یک راز بزرگ باقی مانده است. چگونه ممکن است کسی که هر سال برای مظلومیت یک کودک سه ساله گریه میکرد، خود نیز یک دختر پنج ساله را در عزای خودش گریان بگذارد؟»
سفری که یک ماه بعد به شهادت انجامید
یکی از تأثیرگذارترین بخشهای روایت همسر شهید، سفر عاشقانه آنان به کربلا، یک ماه و نیم پیش از شهادت است. مرضیه باقری با چشمانی که باز همتر میشود، میگوید:
«زیباترین و در عین حال تلخترین خاطره زندگی من با آقا پوریا، سفری بود که یک ماه و نیم پیش از شهادتش به کربلا داشتیم. با خود گفتیم که به کربلا برویم و این سفر را برای همیشه در خاطرهها ماندگار کنیم. نمیدانستم که این نخستین و آخرین سفر ما خواهد بود.
هنگامی که به بینالحرمین رسیدیم، نگاهم به آقا پوریا افتاد. در یک آن، احساس کردم که او دیگر میان ما نیست. آنچنان اشک ریخت که زیر پایش خیس شده بود. مدتها طول کشید تا حالش مساعد شود. هنگامی که به خود آمد، آرامش عجیبی در وجودش نمایان بود؛ آرامشی که شبیه کسی بود که پاسخ تمام سؤالاتش را یافته باشد.
در برابر حرم امام حسین (ع) به آقا پوریا گفتم که بیایید یک کفن بخریم و در این مکان مقدس متبرک کنیم. او نگاهی معنادار به من کرد و گفت: «مرضیه جان، پیش ارباب بیکفن، سخن از کفن گفتن بیادبی است.» در آن لحظه عمق این سخن را درنیافتم، اما امروز که میاندیشم، درمییابم که آقا پوریا از همان لحظه میدانست که امام حسین (ع) خود، کفنش را خواهد پوشانید و شهادت را به او هدیه خواهد کرد.»
جایی که شش سال پیش میز پذیرایی مهدوی بود
مرضیه باقری از ماجرای عجیب انتخاب مزار همسرش میگوید: «پس از شهادت آقا پوریا، برای انتخاب مزار، همه چیز را به مادرش سپردم. مادرش گفت که مزارش در امامزاده بیبی زبیده (س) باشد. همان جایی که چند سال پیش، من و آقا پوریا، میز پذیرایی «سهشنبه مهدوی» را در کنار گلزار شهدا برپا کرده بودیم. آن زمان، تصمیم گرفته بودیم سهشنبه مهدوی برگزار کنیم. با آقا پوریا تماس گرفتم و گفتم که چه کنیم. جواب داد: «مرداد ماه گرم است، هندوانه پخش کنید.» و تمام هزینه را به حساب من واریز کرد و خود بانی آن مراسم شد.
هنگامی که پس از شهادت، متوجه شدم مزار آقا پوریا دقیقاً همان جایی است که ما شش سال پیش، میز پذیرایی را کنار شهدا نهاده بودیم، گویی رازی بزرگ برایم آشکار شد. آقا پوریا همیشه میگفت: «ما کجا و شهدا کجا» و اکنون مزارش از تمام شهدا یک سر گردن پایینتر است. همان فروتنی همیشگی در مزارشان نیز نمایان است.»
آرزویی که برآورده شد
تلخترین بخش این روایت، لحظه وداعی است که قرار بود برای همیشه ماندگار شود. مرضیه باقری با چشمانی خیس از اشک، میگوید: «آخرین دیدار من با آقا پوریا، روزی بود که او برای آخرین مأموریت اعزام میشد. مانند همیشه، خوشحال و پرانرژی بود. گونههایش از شوق گل انداخته بود، چشمانش از شادی میدرخشید و انگار که به جشنی بزرگ دعوت شده است. برخلاف همیشه که ناراحت میشدم و گاهی اشک میریختم، این بار محکم بغلش کردم و گفتم: «برو که خداوند پشت و پناهت.» آقا پوریا از همه حلالیت طلبید و رفت. نمیدانستم که این آخرین وداع است.
پس از شهادت، یکی از نزدیکان به من گفت که آقا پوریا در هر دیدار و بازدیدی، به پدر و مادر خود و حتی پدر و مادر من میگفت: «به خدا دعا کنید که من شهید شوم» و من از این موضوع بیخبر بودم. روزی که به این فکر میکردم، با خود گفتم اگر میدانستم، شاید مانع رفتنش میشدم. اما ناگهان به یاد حضرت زهرا (س) افتادم و با خود گفتم: اگر من مانع رفتنش میشدم، فردا چگونه میتوانستم پاسخ حضرت زهرا (س) را بدهم؟ آقا پوریا به آرزوی دیرینهاش رسیده بود. مگر من میتوانستم مانع رسیدن او به بزرگترین خواستهاش شوم؟»
فاطمه زهرا و ادامه راه پدر
مرضیه باقری از روزهای سخت پس از شهادت و دختر پنج سالهاش میگوید: «سختترین روزهای زندگی من و فاطمه زهرا پس از شهادت آغاز شد. فاطمه زهرا که تا پیش از رفتن بابا، دختری شاد و خندان بود، اکنون گوشهگیر شده است. هر روز با خود میاندیشم که چگونه میتوانم از خاطرات بابا برای او بگویم؟ شبهایی که فاطمه زهرا از خواب بیدار میشود و میگوید: «مامان، دلم برای بابایی خیلی تنگ شده. نمیشه بابایی یک بار دیگر بیاید؟ فقط یک بار دیگر بغلش کنم؟» در آن لحظات، قلبم آتش میگیرد.
چندین بار شده که دیدم فاطمه زهرا پرچم ایران را در آغوش گرفته و به خواب رفته است. تولد امسالش، هر چه پیشنهاد دادیم، با قاطعیت گفت: «مامان، کیک تولد امسالم فقط باید پرچم ایران باشد.» خدا را شاهد میگیرم که خودش چنین گفت و من گریه کردم. هنگامی که پرسیدم چرا، پاسخ داد: «چون بابا عاشق ایران بود.»»
مرضیه باقری در پایان این گفتوگوی طولانی و پر از خاطره، با چشمانی که باز هم از اشک شوقتر شد، گفت: «اگر امروز بخواهم با آقا پوریا سخن بگویم، میگویم: پوریا جان، دلتنگیهای من پایانی ندارد. فاطمه زهرا با پرچم ایران و عکس تو میخوابد. اما بدان که راهت ادامه دارد و من و دخترت، تا نابودی اسرائیل، از آرمانهای تو دست نمیکشیم. تو به بزرگترین آرزویت رسیدی؛ شهادت؛ و ما نیز به آرزویت که نابودی اسرائیل است، خواهیم رسید. چشمانت را آرام بگذار که ما ادامهدهنده راه تو هستیم.
پوریا، سرباز ولایت بود؛ بیادعا، عاشق رهبر، عاشق شهادت و مهربانترین مردی که زیر این آسمان نفس میکشید. او مردی بود که برای رضایت خدا، اهل بیت (ع) و رهبر معظم انقلاب، از همه چیز گذشت و در نهایت، جان پاکش را نثار آرمانهای والای اسلام و انقلاب کرد.»
شهید پاسدار پوریا سیفی، دوازدهم بهمن ماه سال ۱۳۷۳ در تهران به دنیا آمد. اصالتاً همدانی بود، اما در پایتخت رشد یافت و دوران تحصیلات خود را در مدرسه نمونه دولتی با موفقیت به پایان رساند. او از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، راهی دانشگاه افسری امام حسین (ع) شد و لباس سبز پاسداری را بر تن کرد. شهید سیفی در مدت خدمت خود، همواره با تواضع، مهربانی، عشق به ولایت فقیه و ارادت به شهدا، الگویی بینظیر برای همسنگران و اطرافیانش بود. سرانجام در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۴۰۴، در جنگ ۱۲ روزه با رژیم صهیونیستی، به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام در امامزاده بیبی زبیده (س) در شهرستان قرچک، در جوار جمعی از شهدای گمنام، به خاک سپرده شد. از این شهید بزرگوار، یک دختر پنج ساله به نام فاطمه زهرا به یادگار مانده است.
انتهای پیام/ 119